تبليغاتX
Requiems

Requiems

مرثیه ای برای یک رؤیا


- سخنان تو با همه ارزشی که برایشان قائل هستی ، مهم نیست.

- در انتظار سرنوشت ماندن سخت و بیهوده و روش هایی که برای انتظار کشیدن انتخاب می کنیم پوچ و گاهی خطرناک است. از جمله این روش ها می توان به فکر کردن به بدترین رویداد ممکن ، اندیشیدن به بهترین رویداد ممکن ، و وسوسه شدن اشاره کرد.

- اگر اکثریت آرا به ما تعلق ندارد ، وانمود کن به حزب مخالف هم متعلق نیست.

- امید مثل نمک است ، غذا نیست ، ولی آن را خوشمزه می کند.

- هر ساعتی برای خوابیدن خوب است...

- همواره زمانی می رسد که تصور می کنیم بیشتر از آنچه نشان می دهیم میدانیم.

- سکوت برقرار شد. همین سکوت نشان می داد که گذشت زمان ، هیچ ربطی به آنچه عقربه ها اعلام می کنند ندارد. این دستگاه های زمان سنج، تنها بر چرخ دنده هایی که نمی اندیشند ، عقربه هایی که احساس نمی کنند و پیچ و مهره هایی که روح ندارند متکی هستند. آن ها نمی فهمند پنج ثانیه چیست. تنها می شمارند: یک، دو، سه، چهار ، و پنج. این امر،هم شکنجه ای رنج آور است و هم لذتی بی نهایت.

- نباید برای تشخیص تفاوت های افراد، آن ها را به دسته ی باهوش و احمق تقسیم کنیم. باید افراد را به سه دسته تقسیم کرد: احمق، باهوش، و بسیار باهوش. با احمق هرچه بخواهیم ، می توانیم بکنیم. باهوش را می توانیم به خدمت بگیریم. ولی بسیار باهوش، اگر در کنار ما باشد خطرناک است.

- من ، به عنوان ِ نخست وزیر، جز این که روبان ها را با قیچی کنم و بچه مدرسه ای ها را ببوسم کاری ندارم.

بینایی *
ژوزه ساراماگو ،کیومرث پارسای
نشر شیرین - 1383 - 4000 تومان

*:نام اصلی این کتاب "پژوهشی در باب روشن بینی"است.


+ نوشته شده در  2007/1/21ساعت 20:43  توسط ح ا م د  | 


- مردی که آنجا ایستاده و دستانش را در جیب نیم تنه اش گذاشته بود از همه چیز منقطع بود و خارج از صحنه قرار گرفته بود. او دقیقا تصویری از یک بیکس ناامید پریشان بود. مثل تکه پاره ای از روزنامه ی صبح بود که خبر هایش در ظهر دیگر کهنه شده است...

- می توان گفت که هیچ قانونی در جهان وجود ندارد و هرچه هست فقط به اعتبار ایمان و عقیده است .فقط در این صورت است اگر قانونی هست.

- انسان خودش را نمی شناسد. او در یک انزوای آفاقی است . فقط می تواند با اطمینان بگوید میمون نیست ، پرنده نیست ، ماهی و درخت نیست اما این که چه هست همچنان در پرده ی ابهام است.

- رئیس سرخپوستان به من گفت:"ما مردمانی هستیم که بر بام دنیا می زی ایم. ما فرزندان خورشیدیم و او پدر ماست . ما هر روز به او کمک می کنیم تا برخیزد و از پهنای آسمان گذر کند. ما این را فقط به خاطر خودمان نمی کنیم، برای آمریکایی ها هم می کنیم.بنابر این آنها نباید در مذهب ما دخالت کنند. اما اگر به این کار خود ادامه دهند ، خواهند دید که زمانی دیگر خورشید بر نخواهد خواست"

با یونگ و هسه
میگوئل سرانو - ترجمه دکتر سیروس شمیسا
انتشارات بدیهه - ۱۳۷۶ - ۱۲۰۰ تومان

با تشکر از مصطفی.س که این کتاب را به من امانت داد.
+ نوشته شده در  2007/1/16ساعت 11:11  توسط ح ا م د  | 



- در تمام طول تجربیات دراز روانپزشکی ام هرگز به ازدواجی که کاملا موفق باشد برنخورده ام. زمانی فکر می کردم که شاید ممکن باشد زیرا یک پروفسور آلمانی به من اطمینان داده بود که ازدواج کاملا رضایت بخشی داشته است. من حرفش را پذیرفته بودم ، اما وقتی که در برلین بودم کشف کردم که همسرش یک آپارتمان مخفی دارد. پس ظاهرا این حرف من یک قاعده ی کلی است.به علاوه ازدواجی که کاملا وقف تفاهم و درک متقابل شده باشد برای رشد شخصیت فردی بد است. تنزل به کوچکترین مخرج مشترک است که چیزی مثل حماقت عمومی توده هاست.

- بهنظر می رسد که تنها مسئله مهم متابعت از طبیعت است.ببر باید ببر خوبی باشد. درخت، درخت خوب ، پس آدمی هم باید آدم خوبی باشد.

- اکنون که شرق تکنولوژی را آغاز کرده و مشغول است تا نایج یک تمدن صرفا عینی و مادی را تجربه کند غرب در عوض به کشف مجدد ارزش های روح علاقه مند شده است.

- هر قدمی که در جهت اصلاح روان آدمی برداشته شده است به بهای خونی تمام شده است.

- افسوس! این یک حقیقت تلخ است که معمولا آنانی که هیچ چیز درباره ی خود نمی دانند به آموزش دیگران دست می زنند. حال آنکه می دانند بهترین شیوه تعلیم و تربیت نمونه ی خوب بودن است.

- آری ، حصول تمامیت یا کلیت بی نهایت دشوار است . سال های سال است که احساس می کنم سخن گفتن و نوشتن نهایتا فایده ای ندارند بلکه فقط ایجاد اطناب و اغتشاش می کنند اما برعکس آن ، عمل یعنی بودن. با وجود این به نوشتن ادامه می دهم.


با یونگ و هسه
میگوئل سرانو - ترجمه دکتر سیروس شمیسا
انتشارات بدیهه - ۱۳۷۶ - ۱۲۰۰ تومان

+ نوشته شده در  2007/1/11ساعت 22:40  توسط ح ا م د  | 

 

- هرچند زندگی از مقوله ی در هم آمیختگی نور . سایه است، اما ما هرگز آن را اینچنین نمی پذیریم بلکه همیه به سوی نور و قلل مرتفع می رویم. از کودکی و بر اثر تربیت اولیه مذهبی و تحصیلات رسمی به ارزش هایی دست می یابیم که فقط مقتضی یک جهان آرمانی است.طرف سایه دار زندگی بالفعل مورد غفلت قرار گرفته است.

- گفت:نرگس و گلموند نماینده ی دو تمایل متضاد روح اند و این دو تمایل ، اندیشه و عمل است. اما خلاصه روزی آن ها باید با هم یکی شوند...

- an indian doesn't think , he perceives a thought
یک هندو اندیشه اش را نمی اندیشد، بلکه آن را دریافت می کند.

- یونگ گفت: "یه یاد می آورم وقتی گفت وگویی با رئیس سرخپوستان پوئبلو داشتم. نام او دریاچه ی کوهستانی بود. او تلقی خود را از سفیدپوستانم برایم شرح داد و گفت که آنها همیشه مضطری اند ، همیشه منتظر چیزی هستند و در نتیجه صورت آنها چین و چروک دارد. و این خطوط به نظر او نشانه ی نوعی بی آرامشی جاودانه بود. او عقیده داشت که سفیدپوستان خنگند زیرا گمان می کنند که با کله هایشان می اندیشند و پرواضح است که تنها افراد کم خرد چنین می اندیشند! این اظهار نظر رویس پوئبلوها آن قدر مرا شگفت زده کرد که از او پرسیدم خودش چطور فکر میکند؟ پاسخ داد که طبیعی است با قلبش فکر می کند.
من گفتم: اما شما چه؟ آیا به نظر شما سفیدپوستان با کله هایشان می اندیشند؟
-نه، آنها با زبانشان فکر می کنند.آنها فقط به وسیله ی واژه ها فکر می کنند...

با یونگ و هسه
میگوئل سرانو - ترجمه دکتر سیروس شمیسا
انتشارات بدیهه - ۱۳۷۶ - ۱۲۰۰ تومان

+ نوشته شده در  2007/1/9ساعت 1:18  توسط ح ا م د  | 

 

- از یک نظر این شخص قابل تقدیر است این که هنگام نگهبانی لااقل خر خر نمی کند.

- عالیترین درجه ی ادب جز بنای مجلّلی نیست که از سر تا بن از یک مشت دروغ های دلچسب و بی آزار ساخته شده و با لطف و ظرافت منظم و زین گردیده.

- یک راست کدورت آور بیشتر از یک دروغ کدورت آور نمی ارزد.کسیکه راست ناراحت کننده را بر زبان میآورد ولو برای نجات زندگانی اش باشد، بایستی فکر کند جان او آنقدر ها هم ارزش نجات دادن ندارد .

- آخرین کلمات او این بود: "برای من گریه نکنید. من باکمال میل میمیرم." بیچاره دروغ نمی گفت!

 

انحطاط فن دروغ گویی

مارک تواین - ترجمه ی کاظم عبادی

نشر پژوهش دادار - ۱۳۸۱- ۱۱۰۰ تومان

+ نوشته شده در  2007/1/7ساعت 23:10  توسط ح ا م د  | 

- شاه پرسيد:"چرا تو و افراد تو موقع جشن و شادماني سه بار خواستيد به مردم ِ من حمله بکنيد؟"
تورين جواب داد"حمله نکرديم؛ آمديم التماس کنيم که به ما غذا بدهيد، چون داشتيم از گرسنگي مي مرديم."
"رفقايت کجا هستند، و دارند چه کار مي کنند؟"
"نمي دانم ولي خيال مي کنم دارند توي جنگل گرسنگي مي کشند."
"توي جنگل چه کار داشتيد؟"
"دنبال غذا و آب مي گشتيم چون گرسنه مان بود."
شاه کفري شد و پرسيد:"بگو ببينم اصلا..."

- پشيزي به پروانه ها اهميت ندادند و وقتي قصّه ي وزيدن نسيم زيبا را براي آنها تعريف کرد، چون سنگين تر از آن بودند که بتوانند بروند بالا و آن را احساس کنند، بدتر از قبل عصباني شدند.


- درخت کلا جاي راحتي نيست که مدتي طولاني رويش بنشيني ؛ اما اگر هوا سرد و پرباد باشد و گرگ ها آن پايين انتظارت را بکشند ، ممکن است جاي خيلي بدي از آب در بيايد.


- بنابر اين جاده ي آن ها به اين طرف، آنجا تمام مي شد و رفتن به آن طرف دليلي نداشت - مگر اين که گابلين اعظم آن ها را ميفرستاد. بعضي وقت ها ويار ماهي درياچه را مي کرد ، و بعضي وقت ها نه گابلين بر مي گشت و نه ماهي.

- بيلبو از دست گابلين ها فرار کرده بود ، اما نمي دانست کجاست. باشلق و شنل و خوراکي ها و دکمه ها و دوستانش را از دست داده بود...


- تمام شب خانه اش را در خواب مي ديد و توي خواب اتاق هاي مختلف را يکي يکي از پاشنه در مي کرد و دنبال چيزي مي گشت که نه پيدايش مي کرد و نه يادش مي آمد که چه شکلي است.


هابیت

جی آرآرتالکین - ترجمه رضا علیزاده

نشر روزنه - ۱۳۸۳ - ۲۳۵۰ تومان

+ نوشته شده در  2007/1/3ساعت 18:10  توسط ح ا م د  | 

- بیلبو گفت :"روز خوش!" و منظورش دقیقا همین بود.اما گندالف از زیر ابروهای پرپشت اش نگاهی به او انداخت.
گفت:"منظورت چیست؟روز خوشی برایم آرزو می کنی،یا منظورت این است که امروز روز خوشی است، چه من دلم بخواهد و چه نخواهد، یا این که امروز خودت حالت خوش است..."
بیلبو گفت:"همه ی این ها با هم"
...
...
...
دست آخر گفت:"روز خوش! ما اینجا ماجرا لازم مان نیست، متشکرم! روز خوش!"
گندالف گفت:"روز خوش ِ تو چقدر معنی های زیادی دارد! حالا منظورت این است که می خواهی از شرّ من خلاص بشوی ، و تا من راه نیافتم حالت خوش نمی شود"
"نه اصلا! ابدا حضرت آقا!اجازه بدهید ببینم، تصور نمی کنم شما را به اسم بشناسم؟"
"بله،بله، حضرت آقا - ولی من شما را به اسم می شناسم، آقای بیلبو بگینز. جنابعالی هم اسم بنده را می دانید، اما به جا نمی آورید من مال این اسم هستم. من گندالف ام گندالف یعنی من ! فکرش را بکن ! آن قدر زنده ماندم که دیدم بیلبو بگینز چپ و راست روزخوش می بندد به نافم، انگار که من آمده ام جلوی خانه اش خرت و پرت بفروشم!"

- وقتی بیلبو چشمانش را باز کرد ، مانده بود که نکند چشمانش را باز نکرده، چون تاریکی با چشم باز همان قدر ظلمانی بود که با چشم بسته.

- مدتی راهش را ادامه داد تا این که آن جلو متوجه یک سایه ی غلیظ سیاه شد که حتی برای آن جنگل هم سیاه بود ، مثل یک تکه از نیمه شب که انگار برای همیشه آنجا مانده باشد.


هابیت - جی آرآرتالکین
+ نوشته شده در  2007/1/2ساعت 18:21  توسط ح ا م د  | 


- هیچ وقت به اژدهای زنده نخند!

- تا سه نشه بازی نشه - من دارم می روم آن پایین . من دو بار آن راه را رفته ام ، آن هم وقتی که مطمئن بودم ته دالان یک اژدها منتظرم است ، پس دل به دریا می زنم و برای بار سوم هم می روم ، آن هم وقتی که مطمئن نیستم اژدهای در کار باشد.

- حالا حسابی مواظب باشید! و تا جایی که ممکن است سر و صدا نکنید! اژدها ممکن است آن پایین نباشد ، ولی یک دفعه هم دیدی دوباره آنجاست. بهتر است بی جهت برای خودمان دردسر نتراشیم!

- بالین گفت:"از دیل فقط همین مانده . دامنه های کوه پر از بیشه و سر سبز بود توی آن روزگار که ناقوس های شهر به صدا در می آمد ، همه ی این درّه ی محفوظ ، سر سبز و حاصلخیز و دوست داشتنی بود." وقتی این را می گفت هم غمگین و هم عبوس به نظر می آمد : بالین در روز آمدن اژدها یکی از همراهان تورین بود.

- صورت کوچکش مصمم و جدی بود. از همان الان با آن هابیتی که مدت ها قبل بدون اینکه دستمال توی جیبش باشد، از خانه بیرون زده بود ، تومنی صنّار فرق داشت. الآن مدت های مدید بود که دیگر دستمال توی جیبش پیدا نمی شد...


هابیت - جی آر آر تالکین



+ نوشته شده در  2006/12/30ساعت 14:33  توسط ح ا م د  | 


-"تو خیلی ماهی آقای بگینز، و من خیلی شیفته ی تو شده ام ، ولی هرچه باشد توی این دنیای ولنگ و واز یک موجود کوچک بیشتر نیستی!"

- اگرخیلی از ماها به خوردن و شادی کردن و ترانه خواندن بیشتر بها می دادیم تا اندوختن طلا ، آن وقت دنیای ما شادتر ازاین ها بود. ولی چه غم انگیز، چه شاد ، حالا باید ترکش کنم . الوداع!

- بدبخت من! قصه ی خیلی جنگ ها را شنیده بودم ، و همیشه خیال می کردم شکست ممکن است با افتخار باشد...ای کاش خودم را ازاین قضیه کشیده بودم بیرون.

- به هر تقدیر باورش نمی شد دورف ها بتوانند با اژدها بجنگند ، که نشان می دهد چقدر الف عاقلی بود، عاقل تر از همه ی آدم های شهر، با این همه همان طور که آخر سر می بینیم در اشتباه بود.


هابیت - جی آر آر تالکین
+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 20:3  توسط ح ا م د  | 

 

 

- ...اما پاهای سرگردان زمانی
برمی گردد به سوی خانه .
چشم هایی که آتش و شمشیر دیده
و وحشت را در تالار های سنگی
سرانجام چشم به سبزی علفزار می دوزد
و به درختان و تپّه ای که از دیر باز می شناسد.


- ستاره بسی درخشان تر است از یاقوت
ماه بسی سپید تر از سیم و گنج
آتش اجاق در تاریک و روشن هوا
بسی درخشنده تر است از طلا
پس دنبال چه می گردی؟

آی! آی - لالا - لای
به سوی دره بازآی.


هابیت - جی آر آر تالکین

+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 19:19  توسط ح ا م د  | 


- این طور اصلا نمی شود! اگر باد یا سیل ما را نبرد، یا صاعقه به ما نزند ، آن وقت می بینی افتادیم گیر یک غول که مثل توپ فوتبال شوتمان کرد آسمان هفتم.

- وقتی دنبال چیزی می گردید ، هیچ چیز مثل گشتن کارساز نیست. اگر بگردید البته معمولا چیزی پیدا می کنید. امّا چیزی که پیدا کرده اید همیشه دقیقا همان چیزی نیست که دنبالش می گشته اید.

- ساحر گفت: "همه جایش را خوب گشتید؟" می دانست به ندرت پیش می آید غاری بالای کوه خالی باشد.

- ممکن بود اوضاع ما خیلی بدتر از این باشد،ممکن هم بود که خیلی بهتر باشد.

هابیت - جی آر آر تالکین
+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 19:18  توسط ح ا م د  | 

+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 19:11  توسط ح ا م د  | 


+ نوشته شده در  2006/12/26ساعت 23:30  توسط ح ا م د  | 

+ نوشته شده در  2006/12/26ساعت 23:28  توسط ح ا م د  | 

+ نوشته شده در  2006/12/24ساعت 22:10  توسط ح ا م د  |